تبليغاتX
به کوچه خوشبخت ما خوش آمدید

به کوچه خوشبخت ما خوش آمدید

ما آمده ایم تا براي همه و در ميان همه باشیم.

شایعه

ديروز اتفاق عجيبي افتاد،حسابي جا خوردم. البته به اين جور چيز ها عادت دارم . دختر عموم  تماس گرفت، گفتم حتما اتفاقي افتاده، آخه  هميشه يا كار دارند يا حامل يه خبرندكه تماس مي گيرند .

  بعد از احوال پرسي،  بهم گفت" يه سوالي دارم اگه راستشو بهم مي گي  ازت بپرسم"  گفتم بگو،

 ته دلم لرزيد، لابد كسي به دروغ از طرف من حرفي زده گفت، نه  مي خواستم درباره زينب ازت بپرسم.

  " دو هفته پيش كه مامان و بابات اومده بودند تهران ،براي چي اومده بودند؟ با تعجب پرسيدم مگه اينكه يه پدر و مادر بياند پيش بچه هاشون  چيز عجيبيه؟

 گفت نه آخه يه نفر كه نمي خواسته نامش فاش شه، گفته كه  اونا اومده بودند تهران تا زينب رو عقد كنند.

 هم خندم گرفته بود هم عصبي شده بودم،آخه چقدر مردم بيكارند و چقد فوضول، كارشون اينه كه هي بشينند  و زندگي ديگران رو چك كنند ، تازه  جو سازي هم كنند. اين قضيه به خودي خودش مساله اي نبود اما چيزي كه ناراحتم كرد اين بود كه اون آدم بيكار به خالم اينا اين حرف رو زده بود و لابد اونا هم ناراحت شده بودند و حتما فكر كردند اگه زينب از مهدي طلاق گرفته به خاطر اين قضيه بوده ......

   سعي كردم از اين قضيه بگذرم و بهش فكر نكنم  حتي به زينب هم چيزي نگفتم، پيش خودم گفتم اين آدم ها و حرفاشون اينقدر ارزش نداره كه ذهنمو مشغول كنم تا ديشب.

يه نفر يه پيام رو همرام فرستاد كه محتواش اين بود " تبريك مي گم " اول دچار اشتباه شدم گفتم شايد به خاطر اون قضيه است ، مربوط به خودم ميشه اما اون كه هنوز كسي نميدونه،  جواب دادم كه"چي  مبارك باشه " اون هم با كمال بيشرمي نوشت " نامزدي زينب"

يه دفعه عصبي نوشتم و در جوابش نوشتم " براي شما و همه آدم هاي فاقد شعوري كه ا زبيكاري و بي فكري براي  ديگران حرف در مي ياريد متاسفم، مسلماني به نماز نيست ياد بگيريد چگونه زندگي كنيد "

 ديگه جوابمو نداد بعد  شمارشو دادم حسين و فهميدم كه پسر عمومم بوده......

باز واقعا براشون متاسفم  انگار يه جوري شده كه اگه بخواي پدر و مادرت رو هم ببيني بايد براي بقيه  توضيح بدي  باز خوبه كه ما  از اين طايفه دوريم .... ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:9  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

استقلال آدم ها

گاهي اوقات حرصم مي گيره از آدم هايي كه ضعيف بودن و ناتواني خودشون رو به اسم دل نازك بودن تعريف مي كنند . بارها شنديم كه مي گند كه چقدر ما دلمون سنگه و اصلا انسان هايي عاطفي نيستيم ،  دلم نمي خواهد با اين جور آدم ها بحث كنم آخه من فكر مي كنم كسي كه بعد از سالها ، وقتي كه كاملا بزرگ شد ، نتونه از پس خودش بر بياد و  دائم زحمتش رو دوش خانواده باشه،   اصلا آدم بزرگي نيست. بزرگ كسي است كه بتونه رو پاي خودش وايسه،  بتونه دور از خانواده مستقل زندگي كنه  مگه نه  ؟

علم روان شناسي و جامعه شناسي هم دقيقا  همين رو مي گند بايد استقلال داشته باشي .تازه اگه نتوني از خانواده دور شي پس چطور مي توني به آرزوهات برسي ، بايد از بعضي چيزها بگذري تا بتوني به آرزوهات برسي و البته چيزي كه به دست مي آري بايد  ارزش  از دست دادن دور بودن از خانواده رو داشته باشه ، وگرنه باختي .

 اين روز ها راحيل دختر دائيم اومده تهران و مي خواد براي مدتي اينجا بمونه،  خانواده داييم خيلي ناراحت هستند و دائم ميگند راحيل نمي تونه تنها زندگي كنه و تنهايي از پس خودش بر نمي ياد،  آخه كسي كه خودش از پس خودش  بر نميايد چطوري مي خواد دو تا دختر تربيت كنه  كه بتونند توي اين جامعه ي زندگي كنند ؟  

 

* راحيل با گريه راهي تهران شده،  اما فكر كنم يه روزي برسه كه با گريه هم از تهران بره
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:32  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

بازگشت

امروز صبح ياد روزهاي مدرسه افتادم، امروز صبح  بابا ساعت 4 بابا  بيدار شد چون مي خواستند  به خورموج برگردند. بابا دوست داشت بماند، اما مامان  مثل هميشه نگران بچه هايش . باز نان گرم و تخم مرغ نيمرو و عسل . صبحانه اي  با بابا و مامان كه معلوم نيست  كي دوباره اتفاق بيفتد. با اينكه عادت به خوردن صبحانه نداشتم اما دلم نيومد  اين صبحانه رو نخورم . بهر حال امروز صبح رفتند و باز ما مانديم و تنهايي و خونه اي كه بي پدر و مادر بوي ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:51  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

بوی خونه

اين روزها  پدر مادر داريم، مثل بقيه آدم هايي  كه وقتي ميرسند خونه مي بينند شام و ناهار آماده است و كسي منتظرشان هست كه در دوست داشتنشان هيچ شكي ندارد .

 اين روزها خونه من بوي پدر و مادررو مي ده . انگار به سالهاي كودكي برگشتم همون روزها كه گشنه از مدرسه بر مي گشتم و بوي غداي مادر رو از كوچه  حس مي كردم چقدر دلم  تنگ شده براي بوي ماهي شكم گرفته ي  اون روزها .

  دلم تنگ شده براي اون ته ديگ سيب زمين و غداي  روغني مادر كه بدون ترس از چاق شدن مي خوردم.

يادش بخير  مادر قابلمه رو توي سيني خالي مي كرد و خواهر و برادر دور سفره مي نشستيم و مي خورديم  و بعدش هم يه چاي پر رنگ با حال .

گاهي بعد از خوردن ناهار  توي حياط زير آفتاب دراز مي كشيدم  با كتاب هاي كه  دور ورم  پخش شده بود.

سالها گذشته ،بزرگ شديم  هر كدام راهي  در پيش گرفتيم . راهي كه ما را از چشيدن مزه  غذاههاي خوب خانه دور كرد.

 چند روزي پدر و مادر ميهمان خانه ام بودند و من چقدر خوب بعد از سالها لذت بودن با پدر و مادر را چشيدم .

براي اولين بار ساعت 5/6 صبح صبحانه خوردم آن هم با نان گرمي كه پدر از نانوايي گرفته بود. چقدر چسپيد . 

اين چند روز واقعا آرامش داشتم ،خيلي خوب مثل همه آدم ها  مي خوابيدم. از بيخوابي خبري نبود انگار خانه ام بوي پدر و مادر گرفته بود.  اين چند روز فهميديم اگر آنها باشند همه چيز هست و اگر همه چيز را داشته باشي و آنها حضور نداشته باشند هيچ چيز نداري .

    سالهاست خوب نخوابيدم ، از وقتي از خونه  به خاطر رسيدن به  آرزوهايم جدا شدم، آرزوهايي  كه به بيشترشان نرسيدم ، آرزوهايي كه مرا از  بوي خونه، بوي غذاهاي خوشمزه مامان ، از خواب آرام و گرم توي رخت و خواب خونه جدا كرد. آرزوهاي  كه جز افسردگي، خستگي، نوميدي و بي ذوقي چيزي نصيبم نكرد.

 از همه چيز دور شدم مثل يه آدم جذامي كه حسشو از دست  داده ، يادمان رفته همه چيز بوي خوب خونه، بوي كتاب هاي اول مهر، بوي سادگي بارون و هواي قشنگ ابري، بوي ماهي، بوي ميگو ، بوي آتيش و برنج دودي ...

اين روزها باز هم بوي  همه اين چيزها توي خونه پيچيده ، اما دوباره انگار قراره همه چيز به شكل اولش برگرده، پدر و مادر  برمي گردند و باز من مي مانم و تنهايي هايي كه انگار با چيزي پر نميشه.

 نمي خوام بوي آرامش از خونه بره اما....

دلم يه جورايي گرفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:26  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

ديروز تمام شد

ديروز تمام شد. ديروز پيوندي كه روزي با چه ذوقي بسته شده بود، تمام شد. خيلي آرام  پايان گرفت.  وقتي محضردار جملات عربي را رديف مي كرد دلم گرفت. يادم آمد چشمان انسان مهرباني را كه روزي به اين پيوند دل بسته بود. دلم گرفت براي او كه جرمش ندانستن بود، او كه جرمش بد ذاتي نبود كه دنيا را فرا گرفته است.

جرمش اين بود كه نمي دانست چگونه دوست داشته باشد. يادش نداده بود زندگي به خوابيدن و زاييدن و بزرگ كردن ترجمه نشده، براي او كه جرمش اين بود كه در جايي رشد كرده بود كه عشق ورزيدن را نه در آغوش پدر و نه بردامن ياد مادر ياد نگرفته بود، براي او كه اشك هايش جاري بود اما راهي براي بند آمدنش نيافته بود، براي او كه دنبال راهي نبود چون كه فكر مي كرد زندگي همين است.

 دلم گرفت براي او، براي او جرمش فقط و فقط اين بود كه جرمي نكرده بود .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:39  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

من پوشکم را خیس کرده ام

این روزها چقدر دل نازک شده ام، نمی دانم.هر چیزی اشکم را در می آورد. فرق کرده ام.درست شده ام مثل روز های کودکی ام، روزهایی که می گریستم تا مادر شکم گرسنه ام را سیر کند،می گریستم تا جای خیس شده ام را عوض کند، آنقدر غدا داد و جایم را عوض کرد، تا بزرگ شدم بزرگ بزرگ.

 بزرگ که شدم سخت تر گریه می کردم، اما باز اشکم زود جاری می شد وقتی داداشم ستاره های دفتر املایم را پاره می کرد.

 می گریستم وقتی از دستش کتک می خورم و نمی دانستم با جثه کوچکم چطور با او که دیگر مردی شده بود بجنگم. آن روزها از خدا می خواستم مرا هر چه زودتر بزرگ کند تا جلوی هر چه ظلم است را بگیرم و به مادر بزرگم بفهمانم که فرقی بین من و برادر بزرگترم نیست. او که همیشه می گفت: تو ساکت باش. تو آرام باش.اگر او هم ترا اذیت کرد تو چیزی نگو ....

 آنقدر نگفتم تا بزرگ شدم.

باز چیزی نگفتم. سکوت کردم و سعی کردم اشک هایم را به دلم برگردانم، جایی که فقط برای فرو خوردن درد ها بود، نه برای دوست داشتنی که طبیعی بود و گناه .

 گفتنند گریه نکن گریه مال بچه هاست و من دیگر این کار را نکردم.اشک هایم اما جاری بود و کسی نمی دید، یعنی نگذاشتم کسی ببیند چون بزرگ شده بودم .

بزرگ شدم و باز سکوت کردم.دلم گرفت و باز سکوت کردم، وقتی دیدم دختر همسایه مان را به زور به پیرمردی دادند که سه زن داشت و می رفت تا سنت اسلام را بجا بیاورد و چهارمی را هم رسمی کند. دلم گرفت برای بلقیس که چه آرزوهایی داشت. برای او که برنامه های آینده اش رابا دوست پسرش ریخته بود.دلم گرفت وقتی از اولین رابطه جنسی اش با مردی حرف زد که بزرگتر از پدرش بود. برای سادگی اش، برای نجابتش و برای مظلومیتش .

 برای او که هنوز نمی دانست در این رابطه حقی دارد. بعد ها دیدمش. بچه ای داشت از نتیجه های شوهرش کوچکتر .

 و من بازگریه نکردم که کسی اشک هایم را نبیند، یادم داده بودند گریه مال بچه ها ست وقتی پوشکشان را خیس می کنند، نه مال تو که دیگر وقت شوهر کردنته.

 فکر می کردم چقدر خوشبخت هستم که مدرسه می روم و همیشه شاگرد اول، وقتی می دیدم فاطمه 8 ساله  از کارهای خانه اینقدر خسته شده که وقت نمی کند قبل از خواب به مدرسه نرفته اش فکر کند، دلم برای فاطمه سوخت وقتی  چند روزی  به اصرار مادر مهمان خانه ما بود ، وقتی که فکر می کرد من چقدر خوشبختم چون مجبور نیستم هر روز صبح بزها را به گله ببرم  وبرای کل خانواده از چاهی که خیلی هم  به خانه نزدیک نبود، آب بیاورم .

 اشکم در آمد وقتی دیدم فاطمه زیر شیرآب نشسته و با چه حسرتی سرازیر شدن آب را می بیند آبی که برای آوردنش از چاه مجبور می شود بازی های کودکانه اش را توی کوچه های گلی جا بگذارد.

  باز خواستم گریه کنم وقتی دیدم مادرش نتوانست حتی 3 روز بی فاطمه باشد.درمانده شده بود و می گفت زودتر باید برگردد چون کسی نیست از خواهر و برادرهای کوچکترش مراقبت کند که خواهر یا برادر بعدی هم در راهند.

 نمی دانم این چند روز به فاطمه چگونه گذشت اما می دانم چقدر با حسرت زندگی مان را نگاه می کرد ، شاید آن زمان که آروزی من رفتن به دانشگاه بود و فکر می کردم چطور تست بزنم،فاطمه داشت فکر می کرد به روزی که روستایشان لوله کشی شود تا مجبور نشود با گاری هر روز از چاه،آب بیاورد و پاهای کوچکش را به دنبال گاری بکشد.مطمئنم که فاطمه نمی دانست تست چیست اما به خوبی می دانست  با یک دلو چند تا دبه را می توان پر کرد.

  اشک هایم را فروخوردم آنقدر که چشمه های اشکم خشک شد. گریه کردن یادم رفته بود .حتی زمانی که دختر عمه 16 ساله ام را به مردی شوهر دادند که وظیفه اش فقط کتک زدن بود. وقتی هم خسته می شد یادش می آمد زنی هست تا عقده های جنسی اش را سرش خالی کند.

  دلم می گرفت برای زنی که زندگی زنا شویی را کلفتی کردن برای شوهر و خانواده شوهر و گاهی زایمان آن هم طبیعی که غیر از آن اجازه شوهر می خواست و او نمی داد. اشک نمی ریخت حتی زمانی که درد زایمان بی طاقتش کرده بود،چون فکر می کرد جز این چیز دیگری وجود ندارد.بعید می دانم دختر عمه به بی محبتی شوهرش خرده بگیرد چون نمی داند معنی عشق و محبت چیست.چون مزه اش را نچشیده، شاید برای او محبت فقط به معنی خوابیدن در کنار شوهری است که فقط به لذت خود می اندیشد و بس.

 من یادم رفت گریه کنم چون یادم داده بودند سکوت کنم.سکوت کردم و جلوی جاری شدن اشک هایم را گرفتم.حتی زمانی که نا خود آگاه و بی اجازه جاری می شدند فوری پاکشان می کردم و به خود می گفتم آرام باش مگر خودت را خیس کردی که گریه می کنی .

بزرگ شدم بزرگ بزرگ.این را همه می گویند.خودم هم فهمیده ام چون هی می پرسند چرا شوهر نمی کنی؟ و من هنوز برای سوالشان جوابی ندارم.

 این روزها دیگر نمی توانم اشکم هایم را پنهان کنم.باور کنید من نقشی ندارم.نمی توانم آرام باشم وقتی می بینم هم سن و سال هایم در خیابان های امیر آباد روی سنگ فرش ها جان می دهند.همان خیابان هایی که چند سال پیش ازش عبور می کردم.

ندا در همان خیابانی جان داد که من هر روز کوچه هایش را مرور می کردم تا به خوابگاه برسم، چقدر با دوستان می خندیدیم وقتی هم کلاسی های پسرمان را دست می انداختیم.

 پاهایم چقدر ظالم شده بودند، من چقدر سنگ دل بودم، قدم می زدم درست روی سنگ فرشی که آخرین بار نفس های ندا را شنیده بود، نفس هایی که برای همیشه توی ذهن خیابان های امیر آباد به یادگار ماند، آنقدر که خاطرات خوابگاه را از یادم برد.

 امروز اشک هایم جاری است، وقتی می بینم هم سن و سالهایم از شکنجه می میرند، دلم می گیرد وقتی چشمان خیس شده ی مادری را می بینم که فرزند 19 ساله اش را بدرقه می کند بدون اینکه کتاب های کنکور را به دستش داده باشد چون جایی می رود که نیازی به کنکور، لباس دامادی و عشق بازی ندارد.

 امروز اشک هایم برای جاری شدن زمان نمی خواهند، اشک می ریزم برای  تمامی روزهایی که نگذاشتند بگریم،اشک می ریزم برای بلقیس، فاطمه، ندا، سهراب و ..... همه آنهایی که با آرزوهایشان تشییع شدند.

اشک هایم را پنهان نمی کنم ، بگذار همه فکر کنند پوشکم را خیس کرده ام، بگذار همه فکر کنند که  قرمزی چشمانم از بی خوابی است،می گریم .شاید هم راست بگویند من پوشکم را خیس کرده ام .

    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:25  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

بدون عنوان

بلاخره خواهرم به مادرم گفت  كه بين او و نامزدش همه چي تمام شده ............

مثل اينكه خيلي ناراحت شده ولي انگار منتظر  اين خبر بوده چون از شنيدن آن تعجب نكرده  و گفته كه خودش به بابام مي گه .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:18  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

يك تصميم اشتباه و ....

شايد  باز  براي مدتي كوتاه غوغايي  در فاميل ايجاد شود. خواهرم  بعد از كلي تلاش براي زندگي اش  راهي جز جدايي از  نامزدش نيافت. هنوز كسي نميداند نه پدر و مادر، نه خاله و  خانواده خاله كه پيوند بچه هايشان از هم گسسته، نگرانم، نگران مادر براي اينكه مي دانم از اين واقعه  رنج خواهد كشيد، هر چند كه او با رنج كشيدن بيگانه نيست اما اينبار بگونه اي ديگر.

بايد در برابر حرف  آنهايي كه حرفي براي گفتن ندارند جز كنكاش در زندگي ديگران سكوت كند و در خود بشكند .

و براي خاله خوبم كه مي دانم از اين بعد با مهرباني هايش  بيگانه مي شويم و نگران براي رابطه اي صميمي كه به خاطر انتخاب اشتباه  دو نفر و تاييد و تشويق نابجا گروهي ديگر حد اقل تا مدتي آشفته مي شود، براي حرمت هايي كه شكسته مي شود و براي كسي كه تاوان سكون، سكوت و بي تحرك بودن  در زندگي اش  را مي پردازد.

 هنوز نمي دانم برخورد خانواده  خودمان و خاله با اين جريان چگونه خواهد بود شايد به راحتي بپذيرند  كه تا حدي دور از انتظار  است و شايد هم خيلي سخت بپذيرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:7  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

برای امروز

امروز هم مثل روزهاي ديگر مي گذرد بدون اينكه بدانيم در جايي ديگر كسي  اشك مي ريزد،كسي دور چشم پدر و مادر نگران مي شود و مادري بي خبر از آنچه بر سر فرزندش آمده بر سفره نشسته  غذا مي خورد،  گاهي جرعه اي آب  مي نوشد بي آنكه بداند در دل كوچك دختركش چه مي گذرد و پسركش با درد درون چه مي كشد.

 چقدر از هم دور شده ايم آنقدر دور كه حتي از اتفاقات مهم زندگي هم  باخبر نمي شويم.

 گاهي سخت  است اما بايد بپذيريم .

گاهي  تلخ اما تلخ تر ادامه آن است .

 پس راهي جز  رهايي نيست ،رها شدن از تعلقاتي كه  گاهي بيش از اندازه خسته ات مي كنند و راهي جز فراموشي  نداري ، فراموشي خاطراتي كه در قسمت شيرين زندگي يادداشت شده اند.

 شايد براي آغاز فردايي بهتر بايد از تلخي امروز گذشت . پس به احترام اين خاطرات خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:51  توسط لیلا ، زینب و اسی  | 

براي اونهايي كه به سفر رفته اند

شايد كمي دير شده باشد و شايد هم خوب نباشد كه آغاز  اين نوشتار با مرگ شروع شود اما دوس دارم از چيزهايي بنويسم كه جايي نگفته ام.

 بهار امسال چه خوب شروع شد. برخلاف هميشه  هوا عالي بود. ديگه از گرما و آفتاب سوزان خبري نبود. آنقد جذب هواي ابري و باروني  شده بوديم كه يادمون رفت به اطرافمون  نيگاه كنيم، شايد ديگه هيچ وقت فرصت ديدن بعضي آدم ها را نداشته باشيم .

مرگ ناگهاني  عمو غلامحسين ( سكته قلبي درتيرماه 74) تمام فاميل را دچار شوك كرد، ازاون زمان  بود كه ترس از دست دادن اونهايي كه دوسشون دارم، رهايم نكرد، آنقد كه كابوس هاي شبونه و خواب هاي و حشتناك مدام ذهنم را به خود مشغول مي كرد و تا مطمئن نمي شدم كه همه سالم و خوبند آروم نمي شدم.  صداي هر تلفني كه بيگاه  مي شه تمموم وجودم رو مي لرزونه  كه نكن باز  براي كسي اتفاقي افتاده، اما انگار براي خانواده پدري ما خواب هاي بد از قبل تعبير شده بود .

مرگ  هاي پي در پي و ناگهاني اعضاي ديگر خانواده  عمو حسن ، عمه فاطي (سرطان سينه) عمه خيجه (سرطان،  تومور مغزي) آنقد دهنم رو آشفته  كرد ه بود  كه كابوس ديدن عادت شبونه ام شده  .....

 بهار قشنگ امسال براي خانواده ما دوام چنداني نداشت، شايد دو هفته ي مي شد كه به تهران برگشته بودم و در جواب همه اونهايي كه ازم مي پرسيدند: تعطيلات چطور بود ؟ با آب و تاب از خوشي هاي اون حرف مي زدم تا اينكه ..

صبح روز يكشنبه كه مثل هميشه سر كار مي رفتم و توي مترو به هر چيزي فكر مي كردم  جز اينكه  يه ساعت ديگه بايد يه خبر بد بشنوم  (البته براي  ما  كه مرگ رو نميشناسيم . واقعيت مرگ زيبا تر از آن است كه ما فكر مي كنيم ) . اما پذيرفتن بعضي واقعيت ها براي ما كه هنوز خود رو نشناخته ايم كمي سخته.

باز علي بود با همراهم تماس گرفت  دلم يهو ريخت ،  اين موقع صبح،  آخه علي همين ديشب باهام حرف زده بود،  بعد از كمي احوال پرسي گفت :"ميگم عمو محمد حالش بده برگرديد  خورموج" . ديگه نتونستم ادامه بدم اين پيام  يعني كسي  از ميون ما رفته، رسمه،  وقتي بخاند خبري بدي به كسي بدند، ميگند كه حالش بده ولي همه مي فهمند كه اين يعني چه ......

 عمو هم يه مرتبه رفت بي آنكه با كسي خداحافظي كنه آنقدر بي صدا كه حتي زن عمو و بابام كه يه ربع پيش از مرگش پيشش بود هم نفهميدند ديگه عمو را نميبينند.

يادم نميره چهره مظلومشو،  وقتي با زينب عيد ديدني رفته بوديم خونه شون چقد خوشحال شده بود،  يادش بخير چقدر از گذشته ها حرف زد،  شايد مي دونست كه ديگه فرصتي براي مرور خاطراتش وجود نداره.

آره بهار امسال خوب بود، خدا را سپاس به خاطر همه آنچه كه به ما هديه كرده ويا نكرده، اما يادمون نره  حواسمون رو جمع كنيم و با دقت دور و ورمون رو نيگاه كنيم شايد خيلي وقت نداشته باشيم.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:14  توسط لیلا ، زینب و اسی  |